بلاگی برای همه
این بلاگ رو درس کردم که حرفای دلمو توش بزنم
» صفحه نخست
» عناوین مطالب وبلاگ
» ۱۳۸۸/۱/٢٩ » ۱۳۸۸/۱/۸ » ۱۳۸٧/۱٢/٢٤ » ۱۳۸٧/۱٢/٩ » ۱۳۸٧/۱۱/۱٩ » ۱۳۸٧/۱۱/٥ » ۱۳۸٧/۱٠/٢۸ » ۱۳۸٧/۱٠/٢۱ » ۱۳۸٧/۱٠/۱٤ » ۱۳۸٧/٩/۳٠ » ۱۳۸٧/٩/۱٦ » ۱۳۸٧/۸/٤ » ۱۳۸٧/۸/۱۱ » ۱۳۸٧/٧/٢٠ » ۱۳۸٧/٧/۱۳ » ۱۳۸٧/٧/٦ » ۱۳۸٧/٦/۳٠ » ۱۳۸٧/٦/۳٠ » ۱۳۸٧/٦/٢۳
 
» روزگار زندگی
» روزگار دانشجویی
» روزگار معلمی
» پیامک
» شادی
» سال نو مبارک
» یزد
» دلتنگی
» شنبه ۱۳۸٧/۱۱/٥
» چهارشنبه ۱۳۸٧/۱۱/٢
» امتحان دانشگاه
» عاشورا
» عشقولانه

پیامک دوشنبه ۱۳۸۸/۱/۳۱

سلام

دیگر هیچ زمینی را به امید مترسک به زیر کشت نخواهم برد

چرا که من دیده ام یک آسمان کلاغ ٬ رقص باران را در کلاه مترسک

به ریشخند گرفته اند . . .


.

.

شادی بهانه ایست برای زندگی ، زندگی پر بهانه ای را برایت آرزومندم !


.

تو حوضی که ماهی نباشه قورباغه سالاره ! چاکرتیم سالار !!!


.

اگه نصف دنیارو بهم بدن قبول نمیکنم ، آخه میترسم تو توی نصف دیگه باشی !
.

.

دلم احساس غم دارد در این اندوه بی ویرانی کمی تا قسمتی ابری

و شاید باز بارانی . . . !


.

عزیzم iلاveیو !!

از بس دوست دارم قاطی کردم !!!

.

.

الهی من خورشید بشم و تو ماه

که تا قیامت ریختتو نبینم !

.

.

اگر بوی گلی را دوست نداری شاخه هایش را نشکن . . .

.

.

سالها آرزو داشتم سایه اش بر سرم باشد . کور بودم ، او سراسر نور بود . . .



اگه گفتی امروز چه روزیه ؟

بگو دیگه !

زیاد فکر نکن ! امروز همون روزیه که دلم برات تنگ شده !!!



گزمی دستات ، سرخی لبات ، سفیدی و لطافت پوستت همش مال

فشار خونه ! برو دکتر !!!

Other's Opinion()

شادی یکشنبه ۱۳۸۸/۱/٩

سلام.

سال نو رو خواستم با خنده شروع کنیم.

قناعت را باید از سفره هفت سین یاد گرفت که سالهاست تعداد سین هایش تغییر نکرده است
خساست را از چشمش یاد گرفته بود که هر چقدر به آن نور می تاباند ، تنگ تر می شد
آدم ها وقتی به آسمان خوشبین بودند هواپیما ساختند و وقتی بدبین شدند چترنجات را
کسی که خود را به نور ماه راضی کند ، نور خورشید کورش خواهد کرد

Other's Opinion()

سال نو مبارک شنبه ۱۳۸۸/۱/۱

سلام

هر سال، سال که نو می شه ، ما به هم تبریک می گیم و خیلی خوشحال می شیم.اما ا زیک نکته غافل هستیم. بذارید داستان رو از اول بگم.

ما هر سال به مناطق محروم می ریم و برای اون ها خونه و این چیز ها می سایزم.پارسال هم مثل همه سال ها رفته بودیم. وقتی داشتیم بر می گشتیم، شب اول عید بود که موبایل یکی از بچه ها زنگ زد.بعدکه تلفنش رو قطع کرد، گفت:

"سجاد بود و گفتخسروی مرده".اول همه ختدیدیم. چون میدونستیم که سجاد از این خالی ها زیاد میبنده. اما بعد از پیگیری، دیدیم که خبر درست از آب در اومده.

در کمال تعجب فهمیدیم که همه چیز واسه حسین خسروی تمووم شده بود. اون به همین سادگی از بین ما رفته بود و دیگه هم بر نمی گشت....

یه خواهش ازتون دارم و اون اینه که وقتی این مطلب رو می خونید، یه کم به یاد مرگ بیفتید و ببینید که آیا واسه اون آماده این؟

اگه مثل من آماده نیستید و همین الان مرگ بیاد سرامون چی؟

Other's Opinion()

یزد جمعه ۱۳۸٧/۱٢/٩

سلام

جاتون خالی، سه شنبه شب با محسن و هادی راه افتادیم بریم یزد.نه ...!!

بزارید از اول بگم.

راستش ما تصمیم گرفته بودیم بریم یزد.وقتی واسه بلیط اقدام کردیم، بلیط برگشت گیرمون اومد، اما بلیط رفت نه. واسه همین ٣شنبه شب آویزون این تعاونی ، اون تعاونی بودیم تا بلکه یه اتوبوس گیر بیاد...

که آخرش هم گیر اومد.

ما راه افتادیم و رفتیم.

صبح رسیدیم یزد.پسرخاله محسن برامون یه هتل رزرو کرده بود. واسه همین به سمت اون جا حرکت کردیم. جاتون خالی... . عجب هتلی بود.

با هم فیلم زاغه نشین ملیون دلاری رو دیدیم و بعد رفتیم واسه گردش.

اول از همه رفتیم میدون میر چخماق. یه گشتی اونجا زدیم و ناهار رو خوردیم و برگشتیم.

شب پسرخاله محسن اومد دنبالمون. اول یه سر به مسجد جامع زدیم.بعد هم باغ ملوک المماشیر و بعد از ٢-٣ جای دیگه برگشتیم.

خلاصه خیلی جاتو خالی بود.فرداش یه سری رفتیم موزه آب و بعد هم رفتیم حاجی خلیفه خرید شیرینی.بعد از ظهرش هم رفتیم تالار آینه و هتل ۵ ستاره صفائیه و مسجد جامع.

 

Other's Opinion()

دلتنگی چهارشنبه ۱۳۸٧/۱۱/٢۳

سلام

در حالی که بغض گلویم را می فشرد می رفتم. در جاده ای بی انتها قدم گذاشته بودم.

خواستم این مطلب را کامل کنم، گذاشتم برای بعد... .

دیروز نه پریروز، انتخاب واحدمون بود. یه وضع افتضاحی که فکر کنم همه دانشجو ها کم و بیش با اون آشنا هستند.

اما وضعی که تو دانشکده ما بود، از همه افتضاح تر بود. من و نیما و ممد ۶  خاص رو واحد می خواستیم.  تا پریروز احساس می کردم این حق یه دانشجو است که واحد هاش رو خودش انتخاب کنه. اما تو دانشکده خلافش رو به ما فهموندن. به ما فهموندن که اگه یه واحدی به شما داده می شه، از لطف اساتید و دانشکده است. چون شما هیچ حقی ندارید.

خلاصه واسه این ۶ واحد خاص ما ٣ تا، روزهای ١شنبه و ٢شنبه و ۴شنبه رو جلوی در آموزش آویزون بودیم. که البته آخرش هم اون ۶ واحد رو به ما ندادن و ما مجبور شدیم ۶ واحد چرند برداریم.امیدوارم این زجری رو که ما کشیدیم، بعدا خود این افراد یا بچه هاشون بکشن.

Other's Opinion()

  شنبه ۱۳۸٧/۱۱/٥

سلام

یک عمر به خدا دروغ گفتم و خدا هیچ گاه به خاطر دروغ هایم مرا تنبیه نکرد ...

، می توانست، اما رسوایم نساخت و مرا مورد قضاوت قرار نداد،

هر آن چه گفتم را باور کرد

و هر بهانه ای آوردم را پذیرفت،

هر چه خواستم عطا کرد و هرگاه خواندمش حاضر شد.

اما من!

هرگز حرف خدا را باور نکردم،

وعده هایش را شنیدم، اما نپذیرفتم،

چشم هایم را بستم تا او را نبینم

و گوش هایم را نیز، تا صدایش را نشنوم،

من از خدا گریختم بی خبر از آن که او با من و در من بود.

 

Other's Opinion()

  چهارشنبه ۱۳۸٧/۱۱/٢

سلام

۱ - برای داشتن لب های جذاب کلام محبت آمیز به زبان آورید

۲ - برای داشتن چشمان زیبا به زیبایی های مردم و خوبیهای آنها توجه کنید

۳ - برای خوش اندام ماندن غذایتان را با گرسنگان تقسیم کنید

۴ - برای داشتن موهای زیبا بگذارید کودکی هر روز آن را نوازش کند

۵ ـ برای داشتن فرم مناسب در حالی راه بروید که میدانید هرگز تنها نیستید

۶ - انسانها بیشتر از اشیا احتیاج به تعمیر نو شدن احیا شدن مرمت شدن و رهاشدن دارند هیچ وقت هیچ کدام را دور نریزید

۷ - به خاطر داشته باشید هرگاه به دست یاری نیاز داشتید همیشه یکی در انتهای دست خودتان پیدا میکنید

همین طور که سنتان بالا میرود شما متوجه میشوید که ۲ دست دارید یکی برای کمک به خودتان و یکی برای یاری دیگران

۸ - زیبایی یک زن به لباسهایی که میپوشدبه صورتش و به مدل مویش بستگی ندارد زیبایی یک زن در چشمانش پدیدار میشود چرا که آنها دروازه های باز قلبش هستند جایی که عشقش جای دارد

۹ - زیبایی یک زن در آرایشش نیست بلکه در زیبایی واقعی روحش اوست ، مهم این است که او مشتاقانه عشقش را نثار میکند

۱۰ - زیبایی واقعی یک زن با گذشت زمان افزایش می یابد

سایت دکتر مجید ظهرابی

Other's Opinion()

امتحان دانشگاه پنجشنبه ۱۳۸٧/۱٠/٢٦

سلام

باز هم فصل امتحانات دانشگاه رسید.اما امتحان که چه عرض کنم.

استاد ها گاها با امتحان گرفتن، میزایند.

امروز امتحان داشتیم.استاده احمق سوالش غلط بود.بعن هم هر چی بهش می گفتیم بابا سوالت غلطه، می گفت نه.کاملا درسته.

خلاصه بد نیست بدونید که من الان ترم ۵ دانشگاه هستم و اعتراف می کنم که هر چی جلوتر میرم بهم مسجل تر میشه که مدرسه با اون امتحان های مسخرش از دانشگاه بهتر بود.

نه؟

Other's Opinion()

» محمد
» بدبختی های یک کله گنده
» دست نوشته های یک کودک فهیم
» آرامش
» دغدغه‌هایم
» قصه های عامه ژسند
» چند وقت یه بار
» وقتی تو نیستی
» کلوپ ترکیده ها.......با یه ساچمه ترکیده تر
» روز تنهایی
» سکوت
» دیوونه خونه
» پرهام
» امیرعلی
» احمد علی
» محمد مهدی (جبلی)
» کویر راز
» قالب وبلاگ
» .:.
RSS 2.0

Designed By ParsTheme